امروز یه کی دیگر از داستان هایی که نوشتم را برای شما میزازم
امیدوارم خوشتون بیاد.
داستان خیانت عشقی
به نام افریننده عشق
نوروز 85ءتهرانءمیدان امام حسینءسینما تهران
فیلم: مهمان
برف و سرما همه جا را سفید کرده بود و ...
قدی نسبتا بلند داشتءهیکلی زیبا با قیافه مهربانءاسمش شهرام بودء23سال داشت و هنوز مجرد بود.....................
تک و تنها به داخل بلیت فوروشی سینما نشسته بود و در حال شمردن پولها
تا اینکه دختری با قیافه بسیار مهربان به شیشه اطاقک ضربه ای زد تک تک.......
شهرام به او گفت که وقت فوروش و سانس فیلم تمام شده.....
ولی وقتی سرما را دید و قیافه دخترک را یه جورایی خودشو گم کرده بود تا اینکه به او بلیت داد اونم مجانی
دخترک هر چه سعی کرد پولی به شهرام دهد بی فایده بود
3روز بعد:
شهرام طبق معمول در باجه نشسته و در حال شمردن بولهایش بودء تا اینکه
باز هم بی موقع کسی به شیشه ضربه زد.........تق تق تق
اون دختر دوباره بی وقت امده بودء ولی اینبار به همراه یه مرد تقریبا 45ساله
ان مرد از بابت دادن بلیت به دخترش در سرما و.....از شهرام تشکر کرد
شهرام از او نسبتش با دختر را پرسیدء اوگفت:
عزیزم من پدرشمء مشکلیه یا بهم نمیاد؟
شهرام با لبخندی چیزی نگفت.
دخترک نیز در همین موقع یه چشمک به شهرام زده و کلا دل اورا برای دقایقی برد
بعد یه هفته دوباره دخترک به پیش شهرم امدءاین بار با 2تا از دوستاش و از شهرام بلیت خواستء البته این بار هم دیر کرده بود...
بعد که شهرام بلیت را به او داد دخترک دوستاش را رد کرد و خودش برای چند لحظه خواست با شهرام حرفی بزند
او گفت: اسمش مروسا هست و ۲۲سالش هست و در دانشگاه مشغول تدریس در رشته پزشکی میباشد
شهرام هم به او اسم خود را همراه با شماره و سن خود داد....
شب هنگام که شهرام به خانه برگشت
مادرش در خانه مشغول پختن غزا بودءشهرام از دار دنیا فقط یه مادر داشت که البته این مادر او از ارثی که از شوهرش بهش رسیده
بود کلی سرمایه در دست داشت که میخواست برای عروسی فرزندش خرج کند.
شهرام بعد از کلی خجالت و مقدمه چینی سر اخر ادرس مروسا را داد و گفت که میخواهد با او ازدواج کند........
مادر وی با عصبانیت گفت نه.................
شهرام هم با عصبانیت به درو پیکر مشت کوبید.......
بعد 3روز که شهرام در اتاقش در حال اشک ریختن بود مادرش دید حال او زیاد تعریفی ندارد تصمیم گرفت خود برای او همسری پیدا
کند......
مادر دختر همسایه را که اسمش نسرین بود را به او نشان داد....
نسرین دختری 24ساله و خانه دار بود و همچنین بسیار زیبا و پاک بود.....
شهرام وقتی این کار ماردش رو دید و دختر را میدید خونش به جوش امد تا اینکه: به فکری که هرگز نباید فرو میرفت رفت..
بعد مدتی او نظر نسرین را خواستء نسرین که دید شهرام پسری کار کن ومادب هست و خصوصیات مثبت وی را از بچگی
میدانست به او جواب مثبت داد.
انها بعد 1هفته عقدءو سپس عروسی کردند و به خانه بخت رفتند.
شهرام که گویی مهر مروسا را برای همیشه فراموش کرده بود خیلی شاد به نظر میرسید و گویی دوباره متولد شده هست.
انها زندگی عشقی و خیلی نایسی را شروع کردندءجوری که چشم همهگان را کور میکرد.
مادر شهرام نیز تمام دارایی خود را به نام شهرام زد و یک واحد اپارتمان نیز با تمام امکنات برای انها در شما ل تهران خریداری کرد.
1سال گزشت و گویی نسرین باردار شد.
تا اینکه سالگرد ازدواج نها رسیدءشهرام ساعت 3نصف شب نسرین را بیدار کرده و کادوی سالگرد ازدواج خود را به او داد
نسرین که تعجب کرده بود فقط شهرام را با لبخند نگاه میکرد
شهرام هم بلندگوی خانگی را روشن و با گیتارش در ان تاریکی شب مشغول خواندن و نواختن شدءو در اخر با تمام وجودش داد زد: دوست دارم نسرین...........
ان شب که تقریبا هر کس در طبقه انان واحد داشت بیدار شد و به عشق انان حسرت خورد.
روزها میگزشت و کم کم دیگر موقع زایمان نسرین نزدیک میشدء تا اینکه یک روز که
شهرام برای کار از منزل بیرون رفته بود صدای زنگ خانه به صدا در امد....
نسرین از گوشه در بیرون را دید و دید که پلیس پشت در استءفورا در را باز کردءپلیس
به وی گفت که ایا او همسر شهرام هستءنسرین هم دستپاچه گفت: بل بلهء
مامور به او گفت چیز مهمی نشده فقط شوهرش در دعوایی بوده و فعلا در بازداشت
گاه به سر میبرد و میبایست سندی برای ازادی موقت او تهیه کندءنسرین نیز شتابان
سند خانه را برداشت و با مامور به کلانتری رفتند.
مادر شهرام نیز با تلفن نسرین شتابان در انجا حظور پیدا کردء تا اینکه نسرین سند را به افسر پرونده داد
افسر نگاهی به سند خانه انداخت و گویی به چیزی شک کرده بودء او سند را به
چند نفر نشان داد و در اخر به نسرین گفت این سند تقلب هستءنسرین و همچنان مادر شهرام
هم که گیج شده بودند مدام میگفتند امکان ندارهء تا اینکه نسرین تمام وسایل شهرام را خواست:
وقتی مامور تمام وسایل را به او داد نسرین کلید گاو صندوق را برداشت تا به خانه برودءالبته همراه مامور
اندو به خانه رفتند و نسرین با ان حالش در گاو صندوق را باز کرد و به غیر از مقداری پول ................
او به غیر از مقداری پول عکس دختری را برداشتءاون عکس عشق شهرام بودء و این
را مادر شهرام تشخیص دادءنسرین همچنین سندی را در انجا پیدا و هر دو را
سراسیمه به کلانتری برد.
وقتی سند و شناسنامه خود را به افسر دادءافسر به او گفت که سند به نام زن دیگه
ای میباشدءنسرین که عکس دختر را به مامور نشان داد واز انها خواست تا برای چند
لحظه شهرام را ببیندء سپس همراه با مادر شهرام و یک نگهبان اسلحه به کمر به سوی بازداشت گاه رفتند.
وقتی در را باز کردن مادر شهرام به سرعت همه چیز را برای پسرش بازگو کرد....
نسرین با زیرکی اسلحه کمری نگهبان را از جایش بیرون کشید و ضامن را خارج کرد و اماده شلیک به شهرام شد
به شهرام عکس مروسا را نشان داد و از او دلیل و حقیقت را پرسید<شهرام که همه چیز را تمام شده میدید گفت:
اره منو مروسا ازدواج کردیمءالان بچم داریمء
تقصیر مادر منهء من مقصر نیستمء من از مادرم خوستم تا برود برای من خواستگاری مروسا اما مادرم گفت میروم اما از پول و ثروت من خبری نیست
تنها در صورت ازدواج با نسرین هست که میتوانی از ثروت من برخوردار شویء من که اهی در بساط نداشتم مجبور شدم با تو ازدواج کنمء
من بعد مدتی به مروسا تمام قظیه خودمو مادرم و تو را گفتم و او هم وقتی دید واقا دوسش دارم و عاشقشم تنها با به نام کردن اسناد مارش به او
حاظر هست با من ازدواج کندء منم این کارو کردمء من خواستم وقتی بچه ای که بین منو تو هست به دنیا امد طوری صحنه سازی کنم که در پی
تصادفی کشته شدم و از من فقط بچه ای یادگار برایت بماند تا زندگیت نپاشد بعد خارج از کشور با مروسا زندگی کنم.
نسرین که از بس اشک ریخت حالش بهم خورد و بیهوش شد و نتوانست شلیک کندء تا اینکه مادر شهرام فورا اسلحه را از دست نسرین
گرفت و خودش پسرش را کشت.
نسرین هم به بیمارستان انتقال یافت و از بس ناراحتی کرده بود همان جا فوت کرد.....
بچه بی پدر مادر به دنیا امدء ان دختر بود
سرپرستیش به پدر مادر زجر دیده نسرین واگزار شد.
شهرام از مروسا نیز دختر کوچولویی به نام شیدا بود...
به راستی سرگزشت این 2دختر در این دنیای وحشی چه خواهد شد؟
نویسنده و طراح: خودم![]()
![]()
يادته يه روزي بهم گفتي:هر وقت خواستي گریه کنی برو زیر بارون
مبادا نامردی
اشک هاتو ببينه و بهت بخنده گفتم: اگه بارون
نيومد چي؟؟؟ گفتي: اگه چشم هاي قشنگ تو
بباره آسمون گريه ش ميگيره گفتم: يه خواهش
دارم ؛ وقتي آسمونِ چشام خواست بباره تنهام نزار
گفت باشه
حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمي باره و تو هم نيستي.؟؟؟

نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 11:19 قبل از ظهر موضوع داستان خیانت عشقی{داستان عشقی و زیبا}2 | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام به همه دوستان
به وبلاگ ناگفته های عشق,عکسهای باحال خوش امدین
من هیچکس 18 سالمه و از شهر قاعمشهر هستم
سعی کردم این وبلاگ خیلی نایس شه....امید وارم خوشتون بیاد
.
ممنون.....
هدف من در وبلاگ: جز بهترین بودن.
اهنگ وبلاگ:
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
اس ام اس و عکسهای بامزه
داستان خیانت عشقی{داستان عشقی و زیبا}1
عکسهای بازیگران ایرانی خفن{به روز شده}
داستان خیانت عشقی{داستان عشقی و زیبا}2
جشن تولد
عکسهایی از محرم
عکسهای عشقی همراه با جملات عاشقانه
عکسهای عشقی همراه با جملات عاشقانه2
عکسهای عشقی و زیبا با جملات رومانتیک
عشقم دیوونتم
منتخب بهترین عکسهای بچه ایرانی و خارجی
عکسهایی از بهترین و قشنگترین بچه های ناز جهان
عکس بچه های ناز و خوشگل
عکسهایی از خوانندکان و هنرپیشگان قدیمی ایرانی
عکسهایی از خوانندکان و هنرپیشگان قدیمی ایرانی2
عشقولانه
عشق در عشق
مشکی رو دوست دارم چون...
خاطرات سفر
میدونی بازیه روزگار چیه؟
ولنتاین و جشن شادی
شعرهای عاشقونه با عکسهای زیبا
نبردبان عشق
خوشگل ترین حرفهای عاشقونه
من تورو میخوام اونا رو نمیخوام
عکسهای پرسپولیسی(توپ)
تصاویر متحرک عشقی به همراه مطالب رومانتیک
بهترینهای عشق
شکست عشقی
پسرتهرونی
هیچکس(مشخصات من)
رپ خونی خودم
دل شکسته
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY