به نام خداوند مهربان
سلام به تمام دوستان عزیز و بینندگان محترم
ببخشید من چند وقتی نبودم و نتونستم بیامءالانم به شدت حالم بدءبه همینطوری اومدم
من چند روز پیش از یکی از اشناها داستانی شنیدم که....
که واقا منو متعجب و حیرون خودش کرد بس قشنگ بود
البته بگم این داستان کاملا واقعی بوده...
اینجا براتون این قصه قشنگ عشقو میزارم:
نبردبان عشق

پسری 15 ساله که نامش لیو بود در کشور چین زندگی میکرد.
این پسر خیلی بچه پاک و با محبتی بوده
این پسر در یکی از روزها با زنی 70 ساله به نام ژئو برخورد میکنه
این پسر تحت محبت های این زن قرار میگیرهء همچون که ژئو نیست
از این پسر خوشش میامد.
چند وقتی این دو با هم شوخی میکردند تا اینکه
بعد بازیهای کودکانه لیو حس کرد به ژئو نیاز پیدا کردهء
طوری که نمیتونه یه روز هم بدون اون باشه.
لیو چند روزی که نبود دنیا برای ژئو مانند زندانی شده بود تاریکءبا این که پسرک فقط 15 سال داشته
بعد از یه مدت که این دو دوباره همدیگرو دیدندءاشک از چشمان هر دو جاری شد و
و اونجا به هم قول دادن که دیگه هیچ.وقت همدیگرو تنها نزارن و قول بدن که تا ابد با هم بمونن.
اما دیدن ازدواج و زندگی یک پسر 15 ساله با زن70 ساله در میان مردم واقا برایشان تحمل ناپذیر بود
بخاطر همین اندو تصمیم گرفتند تا بالای کوه زندگی کنند.
انها با هم به بالای کوه رفتند کوهی که اگر میخواست کسی به پایین بیاید حد اقل بایستی 10ء15 ساعت معتل میشد.
انها زندگیشان را با ابزاری کاملا ابتدایی اغاز کردندءحتی غذای ایندو نیز مانند انسانهای اولیه از پوست حیوانات و... بود
تنها چیزی که برای اندو دلگرمی بود در کنار هم ماندشان بود.
تا اینکه لیو دست به کاری زد که در تاریخ اسمش حک شد....
لیو برای اینکه زنش از بالای کوه راحت به پایین بیاید با ابزار ابتدایی 6000 پله از بالای کوه تا پایین کشید.
این پسر 15 ساله که در همین راه عشق بدلیل سن کمش و نمانسب بودن غذا و پوشاکش در همان کوه جانش را
از دست داد کاری کرد که جهانیان به او حسادت میکردند.
ژئو نیز جسد شوهرش را به مدت یک هفته کنار خود نگه داشت تا اینکه
مردمی که در نزدیکی کوه یعنی در روستای نزدیک به ان سکونت داشتند از
رفت و امد زن و پسرک شک کرده بودند ماجرا را به ماموران گزارش کرده و
به این ترتیب پلیس با نیروی ویژه به انجا وارد شد و.....
این 6000 پله هم اکنون در چین برای گردشگران مکان دیدنی میباشد...
راستی تا حالا فکر کردین ماها که انقدر از دوست داشتن حرف میزنیم حاظر هستیم حتی یک لحظه خودمون رو جای لیوبزاریم؟

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم
اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم

نوشته شده توسط هیچکس در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 11:27 قبل از ظهر موضوع نبردبان عشق | لینک ثابت
درباره وبلاگ
سلام به همه دوستان
به وبلاگ ناگفته های عشق,عکسهای باحال خوش امدین
من هیچکس 18 سالمه و از شهر قاعمشهر هستم
سعی کردم این وبلاگ خیلی نایس شه....امید وارم خوشتون بیاد
.
ممنون.....
هدف من در وبلاگ: جز بهترین بودن.
اهنگ وبلاگ:
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
اس ام اس و عکسهای بامزه
داستان خیانت عشقی{داستان عشقی و زیبا}1
عکسهای بازیگران ایرانی خفن{به روز شده}
داستان خیانت عشقی{داستان عشقی و زیبا}2
جشن تولد
عکسهایی از محرم
عکسهای عشقی همراه با جملات عاشقانه
عکسهای عشقی همراه با جملات عاشقانه2
عکسهای عشقی و زیبا با جملات رومانتیک
عشقم دیوونتم
منتخب بهترین عکسهای بچه ایرانی و خارجی
عکسهایی از بهترین و قشنگترین بچه های ناز جهان
عکس بچه های ناز و خوشگل
عکسهایی از خوانندکان و هنرپیشگان قدیمی ایرانی
عکسهایی از خوانندکان و هنرپیشگان قدیمی ایرانی2
عشقولانه
عشق در عشق
مشکی رو دوست دارم چون...
خاطرات سفر
میدونی بازیه روزگار چیه؟
ولنتاین و جشن شادی
شعرهای عاشقونه با عکسهای زیبا
نبردبان عشق
خوشگل ترین حرفهای عاشقونه
من تورو میخوام اونا رو نمیخوام
عکسهای پرسپولیسی(توپ)
تصاویر متحرک عشقی به همراه مطالب رومانتیک
بهترینهای عشق
شکست عشقی
پسرتهرونی
هیچکس(مشخصات من)
رپ خونی خودم
دل شکسته
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY