سلام.....امروز داستان خاک خورده ی قلبمو واستون میزارم

 

 

                                                               

 

 

 

 

                      نقاب........

 

 

 

 

صدای شر شر باران همه جا به گوش میرسید

 

 

نیمکتها خیس بودند

 

 

و کسی در پارک به جز او نبود

 

 

تنها...بیکس...بدون هیچ سرپناهی....

 

 

 

با لباسی نمناسب که هر کس را به خود خیره میکرد.... به همراه یک دفتر خاطرات که باران جلدش را از بین برده بود روی نیمکت نشسته بود.

 

 

 

ساقه سبز شاخه گلی در لابلای دفتر نمایان بود.......................

 

 

 

شاخه گل را بیرون کشید و دفتر با این کار وی باز شد....

 

 

 

در بالای دفتر بزرگ چنین نوشته بود: عاشق شدم...بد بخت شدم

 

 

 

و در زیر این مطلب چنین نوشته بود.............کسی در خانه نبود...صدای زنگ خانه به صدا در امد

 

 

 

پسری با قد بلند و موهای تیره و تیپی زیبا با دسته گلی که روی صورتش را گرفته بود وارد خانه شد.

 

 

 

وقتی دسته گل را از صورتش برداشت قیافه اش ملوم شد....اون حامد بود...

این دفه 10شاخه گل که با 13 تایی که قبلا داده بود میشد 23تا

 

 

 

حامد در مورد معنا و مفهوم این گلها چیزی نمیگفت...

 

 

 

او اونقدر قیافه پاک و مظلومی داشت که من هروقت میدمش همه چیز رو فراموش میکردم......

 

 

 

 

تا اینکه شب وقتی که در حال فکر کردن به تعداد گلها بودم تلفن زنگ زد...

یه صدای کلفت گفت: تولدت مبارک

 

 

 

 

اون حامد بود که صداش رو برای اذیت من تغیر داده بود...من خودم هم تولدم رو فراموش کرده بودم....اون طور که به نظر میرسید حامد خیلی به من علاقه مند بود.....

 

 

 

یادش بخیر روز اشنایی منو حامد......

 

 

 

دخترک که اشکهایش تمومی نداشت زیر باران مشغول خواندن ادامه داستان خود شد

 

 

 

شب 12اردیبهشت

 

 

 

وقتی که من از خانه عمم به خونه خودمون بودم که 2کوچه اون ورتر بود....حول حوش ساعت 30"10 شب در بین راه پسری رو دیدم با قیافهای پاک و مظلوم روی نیمکت نشسته بود... خواستم جلو برم اما ترسیدم...ولی اونقدر خوب تو اون سکوت گیتار میزد که برای لحظه از خودم قافل شدم و به سمت او رفتم.

 

 

 

وقتی منو دید که به طرف او میام دستو پاشو گم کرد و شروع به جمو جور کردن خودش بود....من با لبخند بهش گفتم که چرا اینجا نشسته و تو این موقع مشغول نوختن هست؟

 

 

 

گفت دلم گرفته از این روزگار...از مردمش...از این شهر.....

 

 

 

من خودم هم که با او موافق بودم حرفشو قبول کردم و ازش خواستم که دوباره شروع به نواختن گیتار کنه........

 

 

 

همین که پسرک مشغول نواختن بود گوشیم زنگ خورد...اون مادرم بود که پشت خط نگران من بود...من اونقدر گرم شنیدن صدا شده بودم که همه چیزو فراموش کرده بودم....

 

 

 

بعد سری اماده رفتن به خونه شدم که یادم رفت از اون پسر حتی خدا حافظی کنم.

 

 

 

 

چند روز بعد تو دانشگاه یکی منو صدا زد: پرستو خانوم..پرستو خانوم..............

 

 

 

 

برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم....اون همون پسری بود که اون شب تو خیابون دیده بودمش...تعجب کردم که اسم منو از کجا پیدا کرده...

 

 

 

 

خواستم بپرسم که اون بدون اینکه بهم امون بده گفت: از دوستات پرسیدم.... بعد گفت که تو دانشگاه قبول شده...اون منوبه یه قهو دعوت کرد....منم پذیرفتم....

 

 

 

وقتی وارد کافه شدیم و روی یه میز رو در رو نشستیم...اون برگشت بهم گفت که اسمش حامده و23سالشه و از دوستای من همه چیزو در مورد من میدونه.....

 

 

 

کلی با هم حرف زدیم...و حامد تو همون کافه از من با تموم نا باوریها خواستگاری کرد....از رفتار و برخوردش میشد فهمید که اون واقا عاشق شده...

 

 

 

منم که کم کم از اون خوشم امده بود بهش فورا جواب ندادم و گفتم 1هفته بهم محلت فکر کردن بده...اونم قبول کرد و گفت که توی این 1هفته نه از خونه بیرون میاد نه دانشگاه میره نه.....

 

 

 

منم با تعجب فقط اونو نگاه میکردم....شمارشو گرفتم و قرار شد بهش بزنگم وقتی که جوابم مثبت بود.

 

 

 

چند روزی گذشت و من فهمیدم حامد واقا رو حرفش مونده بود و از خونه بیرون نمیامد..حتی دانشگام نمیرفت.

 

 

 

این کارش و فکرای من و سر یه زیر بودنش و چیزهای مثبتی که داشت منو وادار کرد تا بهش جواب مثبت رو بدم.

 

 

 

من بهش زنگ زدم و با شوخی های فراون اخرش گفتم جوابم مثبت....حامد اون قدر خوشحال شد که با حام یه قرار گزاشت همون موقع.........

 

 

 

ما تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.....وقتی در مورد حامد با پدر و مادرم حرف زدم اونا به شدت مخالف این موضوع بودن...و دلیلشون بدون پدر مادر بودن حامد و کارهای شک برانگیزش بود....با اصرار من و با اینکه من تک فرزند

 

 

 

 

خانواده هم بودم باز هم رو حرفشون تاکید داشتند و گقتند یا ما یا حامد...........................................

 

 

 

من این موضوع رو برای حامد بازگو کردم...او ناراحت شد و بهم گفت که فراموشش کنم چون خونواده مهم تره....من که اشک از چشمام جاری بود با دست یک سیلی تو صورت حامد زدم و هر دومون شروع به گریه کریم.

 

 

 

چند روز بعد من از حامد خواستم تا کاری کنه...گفتم بدون اون زندگی برام ارزش نداره و خود کشی میکنم........حامد با نگرانی گفت باشه خودم حلش میکنم.

 

 

 

بعد 2روز حامد بهم گفت تنها راهش این که از ایران بریم..من که نمیتونستم ازش دل بکنم به ناچار هر چی که میگفت رو قبول کردم....

 

 

 

1هفته بعد نصف شب وقتی همه خواب بودن از خونه بیرون زدم و با حامد راهی سفر زندگی شدم.......................

 

 

 

چند ساعت بعد دوست حامد ما رو از مرز زمینی راهیه ترکیه و بالاخره انکارا کرد. بعد قرار شد اقامتمون بد چند

 

 

 

روز اقامتمون بوسله دوست حامد اونجا تثبیت بشه.

 

 

 

من که تازه معنی زندگی رو فهمیده بودم به چیزی جز حامد و زندگی اینده فکر نمیکردم..............تا اینکه یه روز حامد با یک ادم قد بلند و2دختر که پوشش مناسبی هم نداشتن وارد خونه شدن...............

 

 

 

پرستو وقتی به اینجای دفتر رسید اونو کامل پاره پاره کرد و دور ریخت و با عصبانیت و چشمانی اشکبار پسری خوش قیافه را دید که روی نیمکت کناریش نشسته و دارد به او نگاه میکند....

 

 

 

اون پسر از پرستو پرسید که کمکی ازش بر نمیاد؟ پرستو که وکه شده بود به فکر فرو رفت فکری که هرگز نباید دنبالش بود...........................

 

 

 

بعد با یه لبخند و عشوه کاری کرد که نظر پسر رو به خودش جلب کرد...اونه هم

 

 

 

دیگر رو به هم معرفی کردن...بعد با هم به خونه پسرک که اسمش شاهین بود رفتن....شاهین که جوانی تازه به دوران رسیده بود کم کم مهر پرستو به دلش نشست

 

 

 

....پرستو با عشوه و..... شاهین را وسوسه گناه کرد و ان دو با هم

 

 

 

روابط جنسی و نا مشروع امجام دادند..........................................................................................

 

 

 

بعد از انجام کارهای شیطانی شاهین یه جورایی به پرستو اظهار علاقه کرده بود....پرستو هم با عشوه قرار

 

 

 

گزاشت تا روز بعد با شاهین تماس بگیره و نظر خودشو به شاهین بگه...بعد شماره شاهین رو برداشت و رفت.

 

 

 

فردای ان روز پسرک هر چه انتظار معشوقه خیالی را کشید بی فایده بود......................................

 

 

 

تا اینکه اوایل شب یک اس ام اس از پرستو امد که متنش این بود :{ به جمع بیماران ایدزی خوش امدی...قوربانت پرستو}

 

 

 

شاهین در تمام ناباوری به پرستو زنگ زد و دوباره پرستو بدون هیچ صحبتی حرفش را تکرار و مکالمه رو قطع کرد.

 

 

 

روز بعد شاهین که بهت زده شده بود به سوی ازمایش کردن پیش رفت و وقتی صحت موضوع رو دریافت به فکر انتقام افتاد...

 

 

 

تا اینکه پرستو وقتی خواست نفر دوم را با این کارش نابود کند...

 

 

 

دستگیر شد و چون عکسش پخش شد شاهین و حتی پدر مادر پرستو و تموم اشنایان فهمیدن و در تمام ناباروری به سمت کلانتری حرکت کردند....

 

 

پرستو که دیگر

 

 

همه چیز را برای خود تمام شده میدید تصمیم گرفت دلیل این کار را بازگو کند.....دخترک اول قصه زندگی خود را گفت....بعد به همان صفحه ای که نمیخواست کسی چیزی از اون بدون رسید......اون مجبور بود حقیقت را بگه

 

 

 

پس گفت که اون روز حامد شوهرم به همراه مرد و2دختر ناشناس وارد خونه شدن و دوست حامد با تمام وحشی گری و ......به همراه حامد به اذارو اذیت من پرداخت و من را در لیست دختران فراری و هرزه ایرانی که اونجا بودند

 

 

 

انداخت....من که نمیخواستم اونجا با این کارها زندگی کنم بوسله پول هایی که داشتم و بصورت قاچاقی وارد ایران شدم و وقتی که به بیمارستان برای مداوا رفتم فهمیدم که مبتلا به ایدز شدم و خواستم خود کشی کنم ولی هنگامی که

 

 

 

 

قیافه پاک و مظلوم شاهین را دیدم به یاده حامد افتادم و خواستم انتقام بگیرم....کار هایم خوب پیش میرفت که با غفلتم دستگیر شدم و حالا فقط یک چیز میخواهم اونم مرگ.

 

 

طراح و نویسنده: خودم.

 

 

 

 

 

و چه خوش گفت داریوش خوش سخن:

 

عصر ما عصر فریب

                      عصر اسمای قریبه

                                            عصر بژمردن گلدون

                                                                   چترای سیاه تو بارون

                                                                                        

 

 

 

 


 

به انهایی که باییز را دوست ندارند بگویید:

 

                                    باییز همان بهری است که عاشق شده


 

نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 11:17 قبل از ظهر موضوع داستان خیانت عشقی{داستان عشقی و زیبا}1 | لینک ثابت